تعداد بازديد کنندگان
4149

 بازديد امروز
0

  تنهايي هاي دخترک

خانه|مديريت| شناسنامه | ايميل


لوگوي من

تنهايي هاي دخترک

 لينک دوستان


لوگوي دوستان



آرشيو


آواي آشنا


حضور و غياب

يــــاهـو


اشتراک

نام:

ايميل:

 



ساعت 2 شب هست و تو تاريکي و تو نور کم دارم مي نويسم، هر لحظه که مي گذره بيشتر دلم براي بابا تنگ مي شه، اون نگاه مهربون، اون چشماي نافذ که باهام حرف مي زد. انگار همه چيز رويا بود همه چيز. اصلا باورم نمي شه من کنار بابا بودم و شونه به شونه اون راه مي رفتم.انگار نه انگار که بابا بود نگام کرد و با چشماش منو به طرف خودش خوند، چقدر نگاهش واضح و روشن تو ذهنم ضبط شده، فکر مي کردم چهره مهربوني داشته باشه ولي نه اينقدر.


اگه مي تونستم دنيا و زمونه رو برنامه نويسي کنم يه حلقه loop بي نهايت درست مي کردم و اون يه نگاه رو يه دنيا بود و مي گفت:«منم بيا پاشو بيا پيشم» رو مي ذاشتمش تو اون حلقه اينقدر تکرار بشه تا روزگار هم هنگ کنه و يادش نره بابامو هميشه برام نگه داره اونوقت يه ctrl+break مي گرفتم تا همه چيز از حلقه در بياد. کاش مي تونستم بهتون بگم اون نگاه اولتون تو فرودگاه چقدر مهربون بود چقدر تونست آرومم کنه يه لحظه هيچ فکري نمي تونستم بکنم فقط يادمه تا خودمو جمع و جور کنم گفتم بشينيم.


دارم فکر مي کنم چرا به ذهنم نرسيد که يه دونه عکس ازتون بگيرم اين طوري چهرتون همراهم مي موند هر چند توي ذهنمه ولي شايد يه دل خوشي مي شد که براي دختري که باباشو بعد از مدتها براي ساعتي ديده. کاش حداقل يواشکي يه تارمو از موهاتونو به امانت مي گرفتم تا هر وقت دلم تنگ شد مثل قديمي ها بندازمش تو آتيش زودتر بياييد پيشم.


خوابم هنوز هم خوابم... خواب .


ساعت 6:35


بالاخره صبح شد . چه شب فراموش نشدني رو پشت سر گذاشتم، دستام تا صبح مدام دنبال خرسي مي گشت و منتظر بود تا خرسي باهاش حرف بزنه... اون طفلکي هم انگار فهميده چقدر تنهام در عين اينکه يه عالمه آدم مهربون کنارمه.


هر لحظه منتظرم تا صداتونو بشنوم، شايد وقتي شماره تهران روي گوشي بيفته باورم بشه که خودتون بوديد کنارم راه مي رفتيد.


راستي چرا اسم خودتونو مي ذاريد باباي قلابی؟؟!!!!! باید برم وگرنه به تلفن ساعت 7:30 بابا نمی رسم.


13:40


چقدر آدمها پر توقعند تا همین 2 روز پیش می گفتم فقط یه لحظه ببینمتون ولی الان اینقدر گستاخ شدم که با دل تنگی هایی که سعی می کنم نشونتون ندم شما رو می کشم تا دم شرکت تا شاید یه لحظه دیگه هم ببینمتون. شما هم با همه آرامشی که دارید از این که برای لحظه ای منو می بینید اظهار خوشحالی می کنید. پیشنهاد احمقانه ای دادم خیلی پشیمونم با هم خداحافظی کردیم شاید هیچ وقت همدیگه رو نبینیم شاید هم خیلی زودتر.... خدا به همراهتون.


26/11/83 ساعت 15:34


منتظرم هیچ کاری ندارم انجام بدم ولی مجبورم تو دفتر بمونم، بابایی یعنی امروز باید برید؟؟!!! دیدار بعدی کی؟ کجا؟ چطوری؟ شاید آخرین باری باشه که کنارتون باشم. نمیخوام با تلخی ازتون جدا بشم و خداحافظی کنم هر چند که خیلی خیلی برام سخته. دستام برای نوشتن خداحافظی جلو نمی ره چه برسه به فکر کردنش ولی چاره ای نیست باید باهاش روبرو بشم. ساعت 16 می بینمتون البته امیدوارم


گذشت مثل باد همه اون لحظه هایی که نوشتم شاید نوشتم تا هیچ وقت حتی لحظه ای ازش از ذهنم پاک نشه نوشتم تا فراموش نکنم که...........


نمی دونم کجایی بابا خیلی نگرانم... همین چند دقیقه پیش از رسیدنتون مطلع شدم، خوشحالم صحیح و سالم رسیدید ولی دیگه هیچ امیدی ندارم به دیدنتون نمی دونم فکر می کنم دیگه هیچ وقت نمی بینمتون.


نمی تونم نفس بکشم هوا خیلی سنگینه.. حالا بیشتر از گذشته دل تنگتونم...



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 8:24 صبحسه‏شنبه 27 بهمن 1383

بوي دستهاتون هنوز به دستام پيچيده، چقدر آرومم کردي بابا، خودتون نمي دونيد چقدر نگاهاتون روم تاثير گذاشت، بابا دستام هنوزم ميخواد دستاتونو لمس کنه هنوز هم به دنبال گرما مي گرده...  چقدر دلم ميخواست ساعتها سرمو بذارم روي شونه هاتون کاش مي ذاشتيد زار زار گريه کنم نمي دونيد همون دو قطره اشک چقدر آرومم کرد...


 نمي دونم الان چيکار مي کنيد؟ نمي دونم به چي فکر مي کنيد... خواب امشب از من فراري شده کاش مجالي بود کاش.......  مي خوام به لحظه هامون فکر کنم، به ثانيه ثانيه هاي با شما بودن به قدم زدن با شما به نگاههاي عميقتون...........



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 10:23 عصرشنبه 24 بهمن 1383

اعصابت داغون می شه وقتی يه عالمه بنويسی و بعد دکمه send رو بزنی تا شايد بابائيت بياد بخونه ولی وقتی صفحه برمی گرده می بينی مطلبت نيست شده می رم از انتظار خسته شدم می رم تو تنهاييم به خودم فکر کنم ببينم چيکار دارم می کنم .... خسته ام خيلی زياد



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 10:0 عصرجمعه 2 بهمن 1383

سلام بابایی


خوبی بابا جونم؟ صبحت به خیر ..... بازم مثل همیشه، تلفنم زنگ می زنه، گوشی رو نگاه می کنم از عکسی که می افته روی گوشی می فهمم خودشه، تا درب رویی گوشی رو باز کنم به اندازه یکسال طول می کشه....


بعد سلام و علیک و قربون صدقه رفتن شروع می شه، هر چی بهش می گم بابا اینقدر لوسم نکن طاقتت تموم می شه برای تحمل کردن و ناز خریدن. می گه:«چشمم کور بابا شدم برای چی؟ من نازتو نکشم کی بکشه؟ من لوست نکنم کی بکنه؟ آخه تو نفس بابایی، همه کس منی» می خندم و می گم باشه قبول شما ناز بکش منم ناز می کنم.....


وقتی حرفامون تموم می شه می شینم به انتظار تا دوباره تماس بگیره باهام آخه کدوم دختری روزی یکبار با باباجونش حرف بزنه براش کافیه و ازش سیر می شه اصلا باباها که سیر شدنی نیستند اونم وقتی مثل بابایی من همه احساسشونو بروز بدن.. یه وقتایی فکر می کنم بابا حس پدرانشو با من ارضا می کنه یا من نیازهای روحی یه دختر رو ... شایدم هر دومون.


بابا می دونی انتظار سخته مگه نه... ولی به این امید صبر می کنم که دخترهایی هستند که حتی نمی تونند صدای پدرشونو بشنوند دلشون تنگه برای بابا جوناشون، برای اونا خیلی سخت تره من خودم هر روز صداتونو می شنوم ولی یه وقتایی بازم به سرم می زنه که صداتونو ضبط کنم روی یه نوار هر وقت دلم تنگ شد صدای مهربونتونو بشنوم.. نترسید فعلا مقدور نشده!...


بابا مواظب خودت باش خیلی زیاد به خاطر من به خاطر عارفه به خاطر لیلی به خاطر مرضیه و ................ دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم بابا<img src="http://parsiblog.com/Images/Emotions/126.gif" border=0>



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 8:3 صبحدوشنبه 21 دي 1383

وقتی می خواست برامون اسفند دود کنه یه مشت اسفند برمی داشت از این دست می ریخت تو اون دست و می گفت:«اسفند و اسفند دونه اسفند صد و سی دونه از آشنا و بیگونه بترکه چشم حسود.یه دور می چرخود دور سرمون و دوباره می گفت از شنبه زا، یکشنبه زا..... تا برسه به جمعه زا همین طور با عشق می خوند ودوباره می گفت : «مو سفید، مو سیاه،مو بور، چشم سبز، چشم سیاه و ... » بعد هم هر کی رو فکر می کرد ما رو دیده اسم می آورد و آشنا و بیگونه رو هم صدا می کرد.


اسفند می ریخت تو جا اسفندی و می گفت:«ننه آتیششون فوت نکنید اثرش می ره!» اسفند دور سر تک تک ما می چرخوند اگر هم یکی دوتا کوچولو تر داشتیم روی پیشونیشون یه اثر سیاه می ذاشت...


قدر بزرگ بانوهای زندگیتونو بدونید ... من که خیلی دلم برای مامان بزرگم تنگ شده خدا کنه زودتر بیاد و جمعه بریم پیشش...


برای دخترک دعا کنید وضعیت روحی داغونی داره که....... کاش آدمها از دل هم خبر داشتند. یه ذره مرحم می تونستند بذارند روی زخم های اون یکی.



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 7:54 صبحچهارشنبه 16 دي 1383

دیشب بغلت کردم صورت مهربونتو بوسیدم سرمو گذاشتم روی سینه-ت بهت گفتم خیلی بی معرفتی؟؟؟ من که تمام سعی خودمو کردم من که حتی خواهش کردم.. التماس کردم.... چی بگم..


چقدر دیشب تو بغلت اشک ریختم... طفلکی خرسیم لباسش خیس خیس شده بود اونم باورش نمی شد این همه اشک از کجا اومده... حتما می دونی بهت چی گفتم دیگه بابا ؟!!! اره حتما می دونی کاش دیشب به جای خرسیم تو پیشم بودی تا بهت بگم کجای زندگیم جاته، تا بگم چقدر برام این موضوع اهمیت داشت، کاش بدونی بابا انتظار این مدلی چقدر سخته...  خیلی سخته دختر باباشو نبینه خیلی سخته اونم دخترکی که دختر باباست و فقط اونو کنارش حس می کنه، دخترکی که حس می کنه لبه تیغ وایستاده و هر لحظه همه کس زندگیشو از دست می ده... بذارید دوباره دیشب رو یادآوری کنم براتون آره این طوری بهتره...


بعد از این که از پشت میز کامپیوتر بلند شدم خرسی رو بغل کردم صورتشو بوسیدم سرمو گذاشتم تو بغلش و زار زدم ولی بی صدا، آخه مامان و بابا خواب بودن، وقتی دراز کشیدم احساس کردم سقف داره می ریزه روم وای نوک انگشتای دستم درد می کرد، همیشه وقتی عصبی هستم انگشت سبابه-م رگ به رگ می شه و باید اینقدر ماساژش بدم تا خوب بشه ولی دیشب این کارو نکردم درد رو به جون خریدم با همه وجودم طفلکی دستم هر چی خودشو لوس کرد دید بی نتیجه هستش و خودش آروم شد... خرسی رو بغل کردم یه لحظه ثابت تو صورتش نگاه کردم و به خودم گفتم:«سهم من اینه؟! این که به جای بابا اینو بغل کنم؟ بوی بابا رو از کی بگیرم؟ گرمای دستش رو چی؟ نگاه مهربونشو چی؟ خرسی که اینا رو نداره!!!!!!!» نمی دونی بابا چقدر دیشب بهت احتیاج داشتم.. به خودم گفتم خیلی بدبختی! دو تا نعمت بزرگ داری دو تا بابا داری که هر لحظه می ترسی از دستشون بدی با این تفاوت که یکی نزدیکته و اون یکی اینقدر دوره که حتی ........


سرزنشم نکن بابا، چیز زیادی ازت نخواستم، حقمو خواستم، تو که آدم منصفی بودی!!؟ بابا حقمو بده، حق پدریتو ادا کن،نه که تا حالا نکرده باشی نه، ولی خوب من  می خوام ببینمت، چرا ازش محرومم؟ چرا؟ چون دختر واقعیت نیستم؟ چون نمی تونم مثل عارفه کنارت باشم طفلکی لیلی، اون چی می کشه. کاش می ذاشتید باهاش آشنا بشم و یه رابطه دوستانه باهاش برقرار کنم. چه زندگی پیچیده ای وای سرم داره سوت می کشه نه داره داغون می شه از درد. آشفته می نویسم می دونم ولی به خودم قول دادم هر چی به ذهنم رسید بنویسم پس منو ببخش...


می ترسم بابا می ترسم. حتما می گید از چی؟ از این که یه روز خدای نکرده دیگه پیشم نباشید دیگه دوستم نداشته باشید. اونوقت من دخترتون!!!!!! شما رو نبینم. درد بزرگیه بابا ولی چه کنم که مجبورم و باید صبر کنم. باید این آرزوی محال رو هم با خودم به گور ببرم چرا که بابام، عزیزم، زندگیم بهم می گه صلاح در اینه که تصویری ازم نداشته باشی، دیشب به ذهنم رسید نکنه می خواید بذارید و از پیشم برید نکنه میخوایدحضور روحی تون رو هم ازم دریغ کنید؟ شما این کارو نمی کنی بابا، درسته؟ 


زیادی حرف زدم حوصله تونو سر بردم خلاصه که دیشب تو بغل خرسیم زار زدم براش اشک ریختم اشک هایی که باید برای شما ریخته می شد تو بغل شما دلم میخواست دست مهربون یه پدر نوازشم کنه اشکامو پاک کنه منو تو بغلش فشار بده بهم بگه گریه نکن همه چیز درست میشه ولی نبود هیچ کس نبود کنارم جز یه خرس کوچولو، یه پتو که مدام گازش می گرفتم صدام در نیاد با تیک تیک ساعت... حول و حوش ساعت 3 دیگه نتونستم دوریتو تحمل کنم بابا خودمو سپردم دست خواب قبلش آرزو کردم کاش صبحی در بین نباشه ولی بود مثل همیشه...................



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 8:43 صبحيکشنبه 6 دي 1383

سلام، خوبید؟ ببخشید یه عالم دیر کردم یه کم درگیر کارهای خاتون خونه بودم آخه مامان جونم دسته گل به آب داده!!! براتون تعریف کنم بد نیست برای شما هم تجربه ای میشه. یه درجه تب تو پانسمان های باباجونم بود که همیشه هم همون جا بود روز چهارشنبه پیش صبح زود که مامان میخواست پای باباییم رو بانداژ کنه می بینه که یه چیزهای کوچولویی تو نایلون هست که شبیه ساچمه هستش ولی متوجه نشده که چیه... خلاصه همه رو تمیز کرده و رفته خونه خواهرم که یهو می بینه انگشترش نصف شد و با تعجب عنوان می کنه و بلافاصله النگوهاشو نگاه می کنه می بینه همشون سفید و شکننده شدند. خواهرم سریعا متوجه میشه که موضوع از چه قراره و با جواهر سازی تماس می گیرند اونم میگه که سریعا ببریمش اونجا... سرتونو درد نیارم از 36 تا النگو یه نوار باریکه بهمون تحویل دادند بازم خدا رو شکر که خیلی ضرر نکردیم.


فقط دخترک بیچاره مجبور شد به توصیه مامانش 110 هزار تومان ناقابل برای یه انگشتر پیاده بشه..


تازه باباجونم هم برام یه تصمیمی گرفته می گه تو بلد نیستی پول نگه داری از این به بعد به محض اینکه حقوقت رو گرفتی می ری یه نیم سکه می خری و بقیه اش رو هم می ذاری بانک کم کم بر میداری!!!!


حواستونو جمع کنید که یه موقع همچین بلایی سرتون نیاد اگر هم این طور شد هر قطعه طلا رو جدا جدا توی دستمال کاغذی بذارید و اصلا با طلاهای دیگه تون نذارید تماس داشته باشه همین قدر بگم براتون که مامانم خواهرزادم رو بغل کرده بود النگوی اون هم آسیب دیده بود.



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 7:38 صبحسه‏شنبه 1 دي 1383

مو سپید شدی آخر ای برف


تا سرانجامم این چنین دیدی


در دلم باریدی... ای افسوس


بر سرگورم نباریدی


چون نهالی سست می لرزد


روحم از سرمای تنهایی


دیگرم گرمی نمی بخشی


عشق ای خورشید یخ بسته


سینه ام صحرای نومیدیست


خسته ام از عشق هم خسته



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 5:51 عصرجمعه 27 آذر 1383

من: یادت نره دوستت دارم خیلی دلم تنگ برات، دار و ندارمو بگیر مال خودت مال چشات.....


یک دقیقه و چند ثانیه بعد صدای میو میو و واق واق موبایل و زنگ پیغام جدید به صدا در می یاد...


اون: Me too!!!


 من: زحمت کشیدی خسته نباشی.


اون: سکوت



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 12:18 عصرچهارشنبه 25 آذر 1383

چه جوري ميشه که اين جوري ميشه و دلت نميخواد کسي طرفت بياد و تو هم طرف کسي نري؟چه جوري ميشه که دلت ميخواد وقتي خانمه به راننده مي گه يواش برو بزني تو سرش و بگي به تو چه بذار تند بره شايد به مراد دل رسيديم؟ چه جوري ميشه که يه آقايي تو اتوبان ازت مي خواد حلقه ات رو نشونش بدي و توهم با بي تفاوتي از دستت در مي ياري و نشون مي دي؟ چه جوري ميشه که همون آقاي مودب!!!! ازت مي رسه عذر ميخوام چند سالتونه؟!! بر مي گردي بهش مي گي ببخشيد شما؟ بعد هم همچين بي ادبانه! برخورد مي کني که يه جورايي دمشو مي ذاره رو کولشو مي ره؟


امروز کم مونده بود با کيفم بزنم تو سر همين آقاي مودب!!! بي ادب حلقه رو تو دست من مي بينه و باز جسارت به خرج مي ده. جسور!!! ولي براي طفلکي دلم سوخت تقريبا از ترسش مي دوئيد منم اينقدر عصباني بودم و دلم گرفته بود که کنار خيابون مثل اين دختر بچه هاي لوس هق هق گريه کردم... عجب خنگي ام من؟!!! خيلي داغونم نه تقريبا خرد شدم ديگه يکي بياد جمعم کنه پس اين همراهان کجان؟ خسته شدم از بس وعده وعيد و قربون صدقه شنيدم من که به قربون صدقه رفتن احتياج ندارم...


گفت می آيم، سحر شد و نيامد...
نيامد و نخواهد آمد، زيرا او هيچ پيمانی نبست که نشکست...
او هيچگاه نسوخته تا معنای سوختن را بداند...
او هيچ وقت درد نکشيده تا بداند درد چيست...
او هرگز در انتظار نمانده تا از تلخی انتظار با خبر باشد...
                                                         



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 10:31 عصرسه‏شنبه 24 آذر 1383

دیروز به دلایلی یکی از همکاران گوشیش رو داده بود به من تا من تلفن هاشو جواب بدم و بگم که جلسه داره و نمی تونه صحبت کنه. از اونجایی که منم اصلا فضول نیستم!!!!!!!!!!!! اصلا هم به پیغامهاش سر نزدم!!!! نمی دونم چی شد اصلا زمین به آسمون رفت، کلاغ شروع کرد آواز خوندن و قدقد کردن! یا شایدم یهو حقوق من زیاد شد گوشیم ذوق مرگ شد که تمام عکس های روی گوشی ایشون پرید روی گوشی من! به قول بعضی ها عجیبا غریبا... بعد هم نمی دونم چی شد که هر کاری کردم آدرس عکسها پاک شه نشد که نشد بعد هم هرچی خودمو کشتم بریزم روی یه گوشی دیگه نشد، آخر هم که دیگه کم مونده بود قبر بکنم خودم برم بخوابم اندرونش فهمیدم انگاری یه ذره عکسا مشکل داره!!! بعد هم فوری عکسها رو پاک کردم. بگذریم که بعضیا خیلی اصرار کردند براشون بفرستم و من مقاومت کردم خلاصه که این همه خودمو کشتم و به خطر انداختم نشد که بشه... اینم یه کمی فضولی ...


برخلاف وبلاگهایی که داشتم و الان بنا به دلایلی ندارم و حذفشون کردم عجیب دلم میخواد اینجا رو آپدیت کنم. این مطلب رو هم کمتر غر زدم تا به قول آقا هادی کمتر افسرده باشم، نمیخوام دیگه خواننده ها رو خسته کنم. راستی یه خواهش می شه لوگوی خوشگلم رو بذارید به جای لینکم!!


یواشکی بخونید... دوستتون دارم و به اینجا دل بستم.


 



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 10:8 صبحيکشنبه 22 آذر 1383

همه اتفاقاتی که تو این 3-2 روز افتاده بود با چیزی که امروز شنیدم تکمیل تکمیل شد. بابا جونم آب جوش ریخته رو پاش از زانو به پائین پاش سوخته... صبح که شنیدم دلم میخواست داد بزنم. خیلی جلوی خودمو گرفتم که بابا صدای گریمو نشنوه، کاش پیشش بودم حداقل کمتر اون شب درد می کشید خودم زودتر می رسوندمش دکتر...


تازه آقا با اون حالش اومده سرکار با کمال سرسختی راه هم می ره. می دونستم این بی خبری من یه کم عجیبه... کاش الان بهم زنگ می زد منو از حال خودش با خبر می کرد دوری و بی خبری و انتظار خیلی سخته خیلییییییییییییییی


نمی دونم عجیبه دو تا بابا داری دوتاشونم دوست داری نگران هر دوشونم هستی به یکی نزدیکی از اون یکی دور.....


صبح یه حرفی به بابام زدم بعد پشیمون شدم بهش گفتم دو تا بابا دارم از دست هر دوتونم دارم می کشم(منظور غصه خوردنده!!) وای بابا اگه پیشت بودم اینقدر برات حرف می زدم و وراجی می کردم که اصلا سوزش پاتو فراموش کنی هر چند که جناب خان بابا می فرمایند به پای زمینی احتیاجی نیست من با دلم این ور و اون ور می رم.. بین خودمون باشه یه جورایی راست می گه.


برای بابا جونام!!!! دعا کنید فعلا هر دو مصدومند و هر دو هم از ناحیه پا (حسودا) بهتر بود بگم دعا کن چون این جور که معلومه فقط یه بازدید کننده (هادی) رو دارم.



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 4:22 عصرشنبه 21 آذر 1383

شاید سلام!!!!!


گفتم بد نیست یه ذره راجع به خودم بنویسم راجع به دخترک  دخترکی که فکر می کنه تنهاست شاید هست شاید تصور می کنه که تنهاست، هر چی هست که این روزا بدجوری داغونه، مخصوصا الان که از باباش هم بی خبره...


بد نیست بگم که 21 سالمه یه مدرک به درد نخور کامپیوتر هم دارم روزا 5 صبح می زنم بیرون و راهی شرکت می شم شب هم ساعت 8-7 می رسم و بعد از یه استراحت کوتاه و شام و نمازمی شینم پشت کامپیوترم مخصوصا 5 شنبه ها چون جمعه حسابی تا ساعت 8 می خوابم!! آخه اگه بیشتر بشه داد مامان در می یاد که تو مسئولیت پذیر نیستی. پدرهای!!!! مهربونی دارم بابایی خودم که مریضه و مدتیه تو رختخوابه ولی خدا بهم قول داده زود خوبش کنه چون اینطوری داغون تر از اینی که هست میشه، یه بابایی هم دارم که تا حالا ندیدمش و امیدوارم به زودی ببینمش کلی هم مهربونه و غصه مو می خوره ولی نمی ذاره یه ذره از درد درونش مال من بشه ولی من که می فهمم چرا یه موقع ها یهو برای 2-3 روز غیبش می زنه! می گه نفسشم و تا نفس داره و توان داره کنارمه.. وای بابایی یاد اون روزا افتادم که یهو صداتونو اون طوری شنیدم خیلی تلخ بود...


خلاصه که دخترک یه همراه مهربون هم داره که اونم ازش دوره البته یواشکی بگم این روزا دخترک عجیب گیر داده بهش و می پیچه به پر و پاش!!! قول داده اونم تا آخر این ماه بیاد. یه خواهر زاده ماه و خوشگل و مامانی هم دارم که الهی قربونش برم یه تیکه ماهه که خدا 8 ماه اونو به ما داده همه انرژی و امیدمه کلی هم سنگ صبورمه.


دلتنگی های دخترک یا مال شماست که اینجا رو میخونید یا مال خرسیشه!!! مگه چیه یه دختر 21 ساله نمی تونه شبا تو گوش خرسش درد و دل کنه و فقط اون اشکاشو ببینه. کم کم می فهمید صبور باشید.


تا روزای بعد.......



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 10:50 عصرجمعه 20 آذر 1383

به کسي برنخورد، پنجره را مي‌بندم
تا کسي آن سوي اين پنجره‌ها، درد ِ مرا نشناسد.
اين همه پنجره‌ي باز براي‌ات بس نيست؟
به تو هم برنخورد.
پنجره را مي‌بندم، چون به شب مشکوک‌ام.
چون به اندازه‌ي يک مورچه بي آزار ام.
چون که تنهايي‌ي ِ خوبي دارم...



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 9:16 عصرپنجشنبه 19 آذر 1383

چقدر دلم میخواست برای دل شما هم شده اولین یادداشتم رو شاد بنویسم و غر نزنم و داد نزنم و گله نکنم ولی نشد هر چی فکر کردم دیدم شادیهام کمرنگ شده همون طور که حضور خدامو گم کردم همون طور که ابلیس بهم نزدیک تر شده و خدا ازم دورتر فکر وخیال منفی بهم نزدیک شده وشادیها ازم دور...روز خیلی خیلی بدی بود می تونست خیلی عالی باشه ولی مامان نذاشت، شاید خیلی زود پشیمون بشه، نمی دونم شاید هم تقصیر خودم بود شاید نباید بهش برنامه خودمو یادآوری می کردم شاید باید خودمو تو کارهای اون غرق می کردم... کاش من یه ذره طاقت ناحقی رو داشتم کاش می تونستم بشینم و مامان هر چی دلش میخواد سرم غرغر کنه...


لکم چند روزیه خیلی تنها شده هر چی سعی می کنه شاد باشه و بخنده جر لحظه ای وثانیه ای طول نمی کشه هر چی بابا باهام حرف می زنه که من با بقیه فرق دارم و من دوستت دارم برای نیم ساعت بیشر تو ذهنم نمی مونه و بازم تنهایی می یاد سراغم.. خوب بقیه هم حق دارند یه شرکت به اون کلاس و مد نبای دمنشی زشت و گوشت تلخی مثل من داشته باشه همین رو هم که دارم کلی باید حواسم جمع باشه... مرتضی هم همین طور خوب مگه زوره دلش نمی خواد یه همراه زشت و بدترکیب مثل من داشته باشه و از راه رفتن کنارم عذاب بکشه ولی به خاطر حرفایی که قبلا بهم زده مجبوره همراهیم کنه... خانواده هم همین طور از دستم داغونند فقط می مونه یکی که در مقابل بی تفاوته اونم طفلکی چون زبون نداره حرف بزنه و جونشو نداره تا بخواد کاری بکنه وگرنه همین الان از تو بغلم فرار می کرد... خیلی ناشکرم خدا جون می دونم می دونم می دونم. ولی بریدم دیگه مدام این شیطونه تو گوشم ویز ویز می کنه و سعی داره گولک بزنه، اگه ترسو نبودم تا الان حتما گولشو خورده بودم و اون چیزی رو که مدام تو گوشم زمزمه می کنه اجرا می کردم فعلا که من پیروزم خوشبختانه یا بدبختانه..


چیکار کنم؟ کجا فرار کنم؟ هر جا برم همینه دیگه آدمها هم همین طورند شاید یه کم گرگ تر فقط یه جا دارم که برم اون پیش خودشه، همونی که من وفرستاده این دنیا تا عذاب بکشم و ناشکریشو کنم. آره فقط همون جا رو دارم.....



¤ نوشته شده توسط دخترک در ساعت 10:23 عصرچهارشنبه 18 آذر 1383

 

خانه|مديريت| شناسنامه | ايميل