ساعت 2 شب هست و تو تاريکي و تو نور کم دارم مي نويسم، هر لحظه که مي گذره بيشتر دلم براي بابا تنگ مي شه، اون نگاه مهربون، اون چشماي نافذ که باهام حرف مي زد. انگار همه چيز رويا بود همه چيز. اصلا باورم نمي شه من کنار بابا بودم و شونه به شونه اون راه مي رفتم.انگار نه انگار که بابا بود نگام کرد و با چشماش منو به طرف خودش خوند، چقدر نگاهش واضح و روشن تو ذهنم ضبط شده، فکر مي کردم چهره مهربوني داشته باشه ولي نه اينقدر.
اگه مي تونستم دنيا و زمونه رو برنامه نويسي کنم يه حلقه loop بي نهايت درست مي کردم و اون يه نگاه رو يه دنيا بود و مي گفت:«منم بيا پاشو بيا پيشم» رو مي ذاشتمش تو اون حلقه اينقدر تکرار بشه تا روزگار هم هنگ کنه و يادش نره بابامو هميشه برام نگه داره اونوقت يه ctrl+break مي گرفتم تا همه چيز از حلقه در بياد. کاش مي تونستم بهتون بگم اون نگاه اولتون تو فرودگاه چقدر مهربون بود چقدر تونست آرومم کنه يه لحظه هيچ فکري نمي تونستم بکنم فقط يادمه تا خودمو جمع و جور کنم گفتم بشينيم.
دارم فکر مي کنم چرا به ذهنم نرسيد که يه دونه عکس ازتون بگيرم اين طوري چهرتون همراهم مي موند هر چند توي ذهنمه ولي شايد يه دل خوشي مي شد که براي دختري که باباشو بعد از مدتها براي ساعتي ديده. کاش حداقل يواشکي يه تارمو از موهاتونو به امانت مي گرفتم تا هر وقت دلم تنگ شد مثل قديمي ها بندازمش تو آتيش زودتر بياييد پيشم.
خوابم هنوز هم خوابم... خواب .
ساعت 6:35
بالاخره صبح شد . چه شب فراموش نشدني رو پشت سر گذاشتم، دستام تا صبح مدام دنبال خرسي مي گشت و منتظر بود تا خرسي باهاش حرف بزنه... اون طفلکي هم انگار فهميده چقدر تنهام در عين اينکه يه عالمه آدم مهربون کنارمه.
هر لحظه منتظرم تا صداتونو بشنوم، شايد وقتي شماره تهران روي گوشي بيفته باورم بشه که خودتون بوديد کنارم راه مي رفتيد.
راستي چرا اسم خودتونو مي ذاريد باباي قلابی؟؟!!!!! باید برم وگرنه به تلفن ساعت 7:30 بابا نمی رسم.
13:40
چقدر آدمها پر توقعند تا همین 2 روز پیش می گفتم فقط یه لحظه ببینمتون ولی الان اینقدر گستاخ شدم که با دل تنگی هایی که سعی می کنم نشونتون ندم شما رو می کشم تا دم شرکت تا شاید یه لحظه دیگه هم ببینمتون. شما هم با همه آرامشی که دارید از این که برای لحظه ای منو می بینید اظهار خوشحالی می کنید. پیشنهاد احمقانه ای دادم خیلی پشیمونم با هم خداحافظی کردیم شاید هیچ وقت همدیگه رو نبینیم شاید هم خیلی زودتر.... خدا به همراهتون.
26/11/83 ساعت 15:34
منتظرم هیچ کاری ندارم انجام بدم ولی مجبورم تو دفتر بمونم، بابایی یعنی امروز باید برید؟؟!!! دیدار بعدی کی؟ کجا؟ چطوری؟ شاید آخرین باری باشه که کنارتون باشم. نمیخوام با تلخی ازتون جدا بشم و خداحافظی کنم هر چند که خیلی خیلی برام سخته. دستام برای نوشتن خداحافظی جلو نمی ره چه برسه به فکر کردنش ولی چاره ای نیست باید باهاش روبرو بشم. ساعت 16 می بینمتون البته امیدوارم
گذشت مثل باد همه اون لحظه هایی که نوشتم شاید نوشتم تا هیچ وقت حتی لحظه ای ازش از ذهنم پاک نشه نوشتم تا فراموش نکنم که...........
نمی دونم کجایی بابا خیلی نگرانم... همین چند دقیقه پیش از رسیدنتون مطلع شدم، خوشحالم صحیح و سالم رسیدید ولی دیگه هیچ امیدی ندارم به دیدنتون نمی دونم فکر می کنم دیگه هیچ وقت نمی بینمتون.
نمی تونم نفس بکشم هوا خیلی سنگینه.. حالا بیشتر از گذشته دل تنگتونم...